خرید بک لینک

نه کنجکاو دیدن بهشتم
نه نگران جهنم
چرا که من
هم خنده های مادرم را دیده ام
و هم گریه هایش را

ازدمیر آصف
ترجمه : سیناعباسی هولاسو

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 20:23

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد می برم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با ناز میگشود دو چشمان بسته را میشست کاکلی به لب آب تقره فام آن بالهای نازک زیبای خسته را خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش بر

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 18:52

من آن درخت زمستانی ، بر آستان بهارانمکه جز به طعنه نمی خندد ، شکوفه بر تن عریانمز نوشخند سحرگاهان ، خبر چگونه توانم داشتمنی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانمشکوه سبز بهاران را ، برین کرانه نخواهم دیدکه رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانمچنان ز خشم خداوندی ، سرای کودکی ام لرزیدکه خاک خفته

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 18:52

تا دیروز
گمانم بود جهان
بسته توست
و خورشید
از سمت تو طلوع می کند
و ماه
از جانب تو نمایان می شود
و شب
با تو سحر می شود
و روز
از چشمان تو سر می زند
و امروز
کافر شده ام
مرا بکش اگر دلت می خواهد
نمیخواهم توبه کنم
هرگز به بندت باز نخواهم گشت
دستم را خواهم شکست و دیگر باز نخواهم آمد

حنان حسنی
مترجم : بی بی سمانه رضایی

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 18:52

عید گلت خجسته ، گل بی خزان منیاس سپید وا شده دربازوان منباد بهاری کز سر زلف تو می وزد با گل نوشته نام تو را ، برخزان منناشکری است جزتو مهر تو از خداچیز دگر بخواهم اگر ، مهربان منبا شادی تو شادم و باغصه ات غمگینآری همه به جان تو بسته است جان منهنگامه می کند سخنم درحدیث عشقواکرده تا کلید تو ، قفل زبان

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 18:52

ای زن زیبا
تو نه شاعری
نه نقاش
من هم شاعرم
هم نقاش
اما که می داند
چشم ها و دست های تو
هر شب
می سرایند و نقش می زنند
ترسم از این است
 روزی
چشم ها و دست هایت
این راز را
در کوچه و شهر و دنیا
برملا کنند
که این مرد
نه شاعر است
نه نقاش

شیرکو بیکس
ترجمه : کیان علیمحمدی

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 18:52

بهار
حلول توست
آن گاه که سرگردانی ام را به پایان می بری
در سپیده دم رمضان عشق

بهار
خنده ی توست
آن گاه که دیوار دندانهایت فرو می ریزد
درلحظه ی آوار عشق

بهار
شکستن کاسه ی چشمان توست
آن گاه که اشک هایت طغیان می کنند
با زلزله ی پلک هایت

بهار
رویش توست
آن گاه از سفر اعماق زمین باز می گردی
با تیک تاک حیاتی دیگر
تو
با بهار می آیی
و زمستان از پنجره ام می گریزد

مختار شکری پور


برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 18:52

اینجا چه میکنی ای زن ؟آن شاعر پرآوازه من نیستمتنها گوشه گیریی اندیشناکم ، شبیه اوستتنها اندوه ازلی امفریاد غم هایم را نمیشنوی ؟نزدم چه می جویی ؟آن شاعر من نیستمکس دیگری ستآهای توکه در چمدانت به دنبال شاعر ی می گردی که نابود شدهرگز مرا نخواهی یافتمن شبحی بیش نیستمکه با چشم دیده نخواهم شدمن واژه ای بی

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 18:52

سنتورها ، عودها ، ویلن ها ، عودهادر دلشان ساز می زنندتا به محض رسیدنت خود به صدا درآیند  ای بهارسرمنشأ بی پایانت کجاستتا نوشان نوشان بیایمو در منزلت آرام گیرم پل هایت کجاستتا از تلاطم این برف بگذرم  جاده هابه نیت دیدنتراهی شهرها می شوندنمی یابندت ، دور می شوند  کندویت کجاستتا زنبورانم

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 18:52

سال نو مبارکسال نو مبارکدوست دارم به همدیگر بگوییم عشق مبارککلمات چقدر تنگ می شوند وقتی که مثل دیگران می گوییم عشق مبارکنمی خواهم که عواطف و احساساتم بازگوی آرزوهای دیگران باشدعشق بسته بندی شده در پاکت های پستی را دوست ندارمتو را دوست دارم در آغاز سالهمچنان که تو را در پایان سالعشق بزرگتر از همه زما

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 18:52

چند بهار زیبا در حسرت توغل و زنجیرها کهنه کردمکاش به موهایت گل های خون بزنمیکی این طرف ، یکی آن طرفکاش بتوانم نام تو را فریاد بزنمبه چاه های بی انتها ، به ستاره ی لغزانحتی به چوب کبریتیکه در دورترین موج اقیانوس افتاده استکاش به آن که گم کردهطلسم نخستین عشق ها را ، طلسم بوسه ها راو سهمی ندارد از غروبی ناگهانیبتوانم از تو بگویمنبودن تو نام دیگر دوزخ استسردم است ، چشمانت را نبنداحمد عارف

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 22:19

تجربه مطلقا به کار عاشق نمی آید
کسی که تجربه دارد
قبل ازهرچیز می داند که نباید عاشق بشود
تجربه ، عشق را باطل می کند 
بنابراین تجربه کل زندگی را باطل می کند
عشق چیزی ست یگانه و یک باره 
اما تجربه یعنی تکرار
 یعنی بیش از یک بار عاشق شدن شرط اولش ، بی تجربگی ست
دانایی هم خودش ، ضد عشق است

نادر ابراهیمی

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 22:19

صبح بخیر
ای عشق گل چهره من
صبح بخیر
ای آنکه روشنی می بخشی
 به زمین
با آفتابی تازه
صبح بخیر
ای تو که همواره
 در انتظار دیدار خورشیدی
صبح بخیر
صبح بخیر
صبح بخیر

ناظم حکمت
ترجمه : علیرضا شعبانی

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 22:19

نهایتاً
دل به جایی می رسد
که دو راه بیشتر ندارد
یا باید خون شود
یا سنگ

عباس صفاری

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 22:19

عشق ناشنواست
شما صرفا نمیتوانید بگویید که دوستش دارید
باید عشقت را نشان دهی

پائولو کوئلیو

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 22:19

چیزی بگو

مثل بهار

مثلا شکوفه کن
و یا ببار
مانند رحمتی بر درونم
یا رنگین کمان باش و
روحم را در آغوش بگیر
چیزی بگو
فراتر از حرف باشد
جانم را لمس کند
چیزی بگو
مثلا کنارت هستم

تورگوت اویار
ترجمه : مجتبی : نهانی

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 22:19

زخم هایی که بر قلب داریم
اگر چه جایشان هرگز خوب نخواهد شد
ولی به یادمان خواهد آورد
که ما هم
کسانی را دوست داشته ایم

حقیقتِ تلخ آنجاست
که قلب همواره خواهد تپید
زخم بارها باز خواهد شد
و دوست داشتن
چون عفونتی خوش خیم
تمام وجودمان را خواهد گرفت

شاید برای همین است
که آدم های زخم خورده
همیشه لبخندی ملایم و سرد
روی  لب دارند

حمید جدیدی

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 22:19

دیشب پادشاهی مهمانم بود
تمام جهانم را پیشکش حضورش کردم
سرزمین اندامم را
مزارع گیسوانم را
دریای چشمانم را
همه را به او تقدیم کردم
او با لشکری از لبانش آمده بود
ومن خودم را تسلیم مهمانی کردم
که پادشاه بزرگی ازعشق بود

سهام الشعشاع
مترجم : بابک شاکر

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 22:19

فکر کنفراموشت کرده ام وَ این واژه ها فقطهذیان های شاعرانه ایستکه هر شب در حواس پرتی های عاشقانهبی اختیار از دهانِ قلمم بیرون می پردفکر کن زنده ام وَ این گَردِ مرگی که نِشَسته روی عقربه ها با یک بهارِ تقویمی ، تکانده می شودفکر کنچشمهایم  به هوای خاطره ها حساسندکه اینهمه گریه به راه انداخته اندنگرانِ من نباشمن هم فکر می کنمتمامِ فصل ها زمستان است درِ لب هایم را می بندم وپای هیچ حرفی رابه سرمای بیرون ، باز نمی کنممینا آقازادهاز کتاب قرارمان همین بهار

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 22:19

من به یک جدایی دیگر
هیچ احتیاجی نداشتم
دوباره برای چه آمدی ؟

قهرمان تازه اؤغلو
ترجمه : سیناعباسی هولاسو

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 22:19

به هرکه عشـــق به من می دهد
سلام

سلام می کنم به چراغ
به «چرا» های کودکی
به چال های مهربان گونه ی تو

سلام می کنم به کوچه 
به کلمه ، به چلچله های بی چهچه 
به همین سر به هوایی ِساده

سلام می کنم
به بی صبری ، به بغض ، به باران 
به بیم باز نیامدن نگاه ِتو

باورکن من به یک پاسخ کوتاه
به یک سلام سرسری راضی ام

یغما گلرویی

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

عشق ، انکار شدنی نیستعشق ، انکارشدنی نیست گرچه با پایان زندگی فرداهایی جریان دارند آنگاه که دیگرنمی توانم به انتظار تو بمانم و تو ناگهان تمام عیار فرا می رسی و سرک می کشی به همه ی جاهای تاریکآنجا که برشیشه ها بوران برف برخورد می کندآنجا که انتظاری یک ساله ، یک قرن می شودآنجا که من و دوستانم گرمایی نداریمو تو به دنبال حرارت می گردیزین پس دیگر به جایی علاقه ای نخواهم داشتچنین صبری برازنده ی تو نیستما سه انسان ماشین زده ایم و باز خواهد ماند ، به رغم همه چیز می خزد میان تراموآ ، متروو به چیزی دیگر و از قبل نمی اندیشد و بوران در مسیر رفت و برگشتبه شیشه ها اصابت می کندو بر مسیرهای دوردستکه به تعقیب ما می آیند و برای خانه ای که دیگرغمگین و ساکت خواهد ماندو سروصداهاو سروصداهای کتاب ها از شمار می افتندجایی که تو پشت درب آنشکوه هایت را شروع می کنیاز سیر تا پیاز می گویی وفرصتی به من نخواهی دادو برای این ممکن استهمه چیز را از دست بدهیو قبل از همه ی آن هامن را و همه ی باور ها راو دیگر دشوار است برای منکه تو شکیبایی نداریو همه ی روز هااز لابه لای در عزیمت می کنند وِرونیکا توشنُوا شاعر روسترجمه : ابو

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

لب تو
بوسه ی مرا می شناسد
مثل لب حوا
که بوسه ی آدم را
با این تفاوت که
برای حوا
آدم دیگری نبود
و برای تو
آدم های دیگر بسیارند

اما
هیچ آدمی
برای تو
من نمی شود
پس
هم تو حواتری و
هم من ، آدم تر
و این یعنی
ما به بهشت بازمی گردیم

افشین یداللهی

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

امشبخواننده ای دوره گردمو هنوز صدایی دارمبرای توترانه ای را که دوست نداریخواهم خوانددر تاریکی برف می آیدتو در دروازه مادرید ایستاده ایو در برابرت تمام داشته های زیبای مانامیدواری ، حسرت و آزادی مانو سپاهی که کودکان را کشته استبرف می باردو شاید امشبپاهای خیس ات سردشان شده استبرف می باردو به تو که فکر می کنمو گلوله ای به تن ات اصابت می کندو دیگر نه برف، نه باد و نه شب برف می بارد و تنهاتو در ذهن منیناظم حکمت

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

وقتی یاد گذشته میکنی
مواظب باش جمعه نباشد
جمعه میتواند قاتلت باشد
بیرحمیاش
مثل عشق من به تو
هنوز پابرجاست

چیستا یثربی

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

به چشمهایت سری زدم
چشم نبود کتاب آسمانی یک عاشق بود
عاشقی که فریاد می زد
و تمام شاعران جهان را به سوی خودش می خواند
به قلبت سری زدم
اسرار آفرینش یک زن را پنهان داشت
ولی دم بر نمی آورد

نتالی حنظل
مترجم : بابک شاکر

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

به جز تو
قلب خودم را
به هیچ کس نسپردم
تو هم
غمی به جهانم
اضافه کردی و رفتی

امید صباغ نو

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

مرا رها نکن عزیزم
تحمّل رفتنت را ندارم

با اشکهای حسرتم
نمیتوانم خودم را تسکین دهم

میگویی باز میگردم اما
تقدیر را باور ندارم

با خاطراتی که برایم باقی گذاشتی
من، بیتو نمیتوام زندگی کنم

امید یاشار اوغوزجان
مترجم : مجتبی نهانی

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

چیست عشق ؟
گاهی یک بوسه
یک نگاه کوتاه
یک لبخند
گونه ای سرخ از شرم نگاه
ضربانی تند
یک دوستت دارم با لکنت
عشق پنهان ترین پیدای عالم است

یاس کرمانی

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

خیلی تنهایم ، غمگینمبه واقع آن گونه که به چشم می آیم ، نیستمدر تاریکی ها گم گشته امبه دنبال نورم ، در پیِ امیداز مدت ها پیشهر چقدر می گردمدرونِ چاه های تاریک بیشتر غرق می شومکسی صدای فریادم را نمی شنودآن که می شنود هم توجهی نمی کند وُنمی خواهد که نجاتم بدهداما من در برابر این بی علاقگیِ مردمتشنه ی توجه و علاقه امامیدم را از دست داده اممی دانم روزی قلب کوچکم طاقت نخواهد آوردبه هر چه باور و اعتماد داشته امپشت کرده وُوداع خواهم گفتنیلگون مارمارا مترجم : مجتبی نهانی

برچسب: نویسنده: علی رستگار تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

صفحه بندی